هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن
صدای باز کردن در؛ صدای بستنش توسط خودم، و صدای دف... وقتی که از خونه همسایه شنیده میشه! حالا تو خوابی! صدای من توی خواب! و حالا یه حس خوب! وقتی شیشه میره توی دستم و خون میاد... وقتی یهو از خواب میپرم و میبینم همش خواب بوده... یه حس خوبی میمونه این وسط... این روزا شاید سردرگم تر از همیشه باشم اما قشنگه! فکر کنم باید تغییراتی ایجاد کرد، اما نه در جهتی که دلم نمیخواد و اجباره! این قانون زندگیه منه... من قانون-گریزم... من برای خودمم... نه برای حرف تو! کد نده! سرم درد میکنه واسه دعوا... حق با منه، منم که پیروزم، همیشه پیروز بودم اما تازه میفهمم که چقدر لذت بخشه... امروز هم به نوعی قشنگ بود. روزای عمر من همش قشنگه... این منم که اونا رو قشنگ به تصویر میکشم، حتی شده با گریه! روزي چند بار باس بگم كه ازت متنفرم؟ اين قضيه اردكام كه تبديل شد به يه درد متوالي، اينطورا كه حوصله ندارم ديگه بگم بقيشو... 4 نفري هي بيايد رو مخ من... دلم تنگ شده بود كه بيام بنويسم ولي نه من ميتونستم نه تو كه بياي پيش من! به نظرت من چيكار كنم كلشو؟ بگم بدرود يا درودي ديگر؟ اونا كه نميفهمن... حالا يادم رفت چي ميخواستم بگم... دو هفتس هي منتظرم بيام تا چوبدستي جادويي رو بردارم... اما هي نميشه... نميده! اينو ميگم... متنفرم از اين حالتا. كوچه علي چپم ديه حدي داره ها! يا تو زيادي خري يا من زيادي مهربونم... ديه مجبور نيستم كه اذيت شم، كه چشم درد بگيره و يه شب بسته باشه، كه تو هي راس راس راه بري و بخندي و اما من ندونم به كدوم بدبختيم فكر كنم، كه اينقدر بي حرمتي كني و من به روت بخندم، كه نفهمي و من تقاص ندونم كاري تو رو پس بدم، ديدي آسونه؟ منم ازت متنفر شدم حالا... عضو كوچيكمون حرف خوبي ميزنه... ميگه خودم و خودتيم كه حرف مرجانو ميفهميم... اين شد كه تصميمات جدي تري گرفتم... شازده كوچولو حقيقته اما فكر كنم يه ذره آسون گرفته... شازده ديدي؟ ديدي چقدر بي رحمن؟ ديدي دروغ ميگن؟ شازده خجالت بكش... چون منم( شازده خجالت بايد بكشيم كه محاسباتمون اشتباه از آب در اومد... نه تو خجالت نكش... بذار همش باشه واسه من... شازده، تو شازده باش! تو شازده كوچولو بمون... لا اقل براي من! بذار من باشم اوني كه از اسمش فاصله ميگيره...! اگه يكي پيدا شه دليلشو بهم بگه واقعا ممنونم! البته ميدونم خودم... ميدونم كه شايد بي دليله... شايد مثه اونشب كه من هي بهش گفتم بي دليله ولي اون باور نكرد... آخرش حتما كرد! ميتونيم قيافمو تصور كنم وقتي يكي داره بهم ميگه دليلي نداره! دلم خواست... الان بهت حق ميدم... الان كه خودمم موندم تو بي دليل بودنش! آخه هميشه برام سواله! آدما خيلي پستن... خيلي! منم يكيشون... واقعا كه مسخرس... توام مسخره اي دختر! چرا آخه؟ چرا اينقدر پستي؟ چرا من دارم ميبينم كه بهم دروغ ميگي ولي انكارش كردي؟ چون ديواره حاشا بلنده باس هركاري خواستي بكني؟ من نيستم اون آدمي كه يه روزي تكراري بشم! اين چيزا از من بر نمياد... من هميشه همينم كه هستم... همينقدر... همين اندازه... همين راه... همين كنارا بود كه بهم گفتي چقدر بزرگ شدي! يادت رفته؟ توهم بهم دروغ گفتي! تو از خالي بودنم سوء استفاده كردي... از اينكه مرجانم! از اينكه خودمم... بدم مياد ازت... صورتي نيستي عيبي نداره... لا اقل خوش رنگ باش! اينقدر ذوق كردم وقتي تو فيلم مارمولك شنيدم! خيلي برام جالب بود... يه لحظه دوباره يادم اومد... همه ي اون روزا رو... ميبيني؟ ميبيني عوض نشدي؟! جاذبه ي زمين يه جور ديه هم عمل ميكنه! لا اقلش اينه كه هيچكيو نميكوبونه يهو... دوس ندارم فقط در حد اسم باشي برام! منم در حد مرجان براي تو... براي اون كه نميفهمه هم يه چيزايي دارم... هميني كه هستيو دوس داشته باش... نه كمتر، نه بيشتر! زياده خواه نيستم، فقط حساسم... يه بار ديه هيجان، يه بار ديه تلاش واسه دل كندن! آخه خدا! برا تو كاري نداش! داش؟ نه ديه... هنوزم نداره... اينقدر چسبوندم به در و ديوار كه حفظ شدم... اما عمل چي پس؟! كيه كه بخواد مو به موشو توضيح بده و تازه اگه باشه، كو گوش شنوا؟!!! خودت نميفهمي! من همين كه تورو ميفهمم باس خدا رو هم شكر كني! اما تو اينقدر پستي كه منو هم نميفهمي... ببين... اين تو فقط يه تو نيس! اين يعني هر موجودي كه ميتونه پست باشه و من ديدم كه هس! حتی پستی شاید این باشه كه كتابمو به زور ببری... یا اینكه پاتو بذاری رو پازلی كه مهسا بهم داد!!! خستم كردي باز... ببخشيد... سلام! خيلي تاريكي... سلام از من بود! خيلي حس خوبيه وقتي چيزي به آدم اثبات ميشه... وقتي باور ميكني كه يه چيزايي واقعا وجود داره... وقتي كه ميبيني هستي و اين خودش يه باوره برات! يا ميتوني دوس داشته باشي و دلت ميخوادخيلي چيزا رو تكذيب كني. حس بهتر اونه كه ديروز متولد شي! يه عالمه سورپرايز كه حتي تو خوابم نميتوني ببينيشون! مهم اينه كه درست تصميم بگيري! درست فكر كني! درست زندگي كني! يا بخواي كه اين شه! اراده خودش خيلي مهمه... هرچند كه تازگيا حس نميشه! من هيچكيو بازي ندادم! باورشون كردم... فكر كردم، فكر كردم، فكر كردم! يكي ميگفت واسه شادي نياز نيس دنبال دليل باشي ولي اگه بازم نيازي بود، من هرگز دنبالش نميرفتم! آخه دليل از اين بهتر كه چندتا آدم دورتن كه دوسِت دارن؟ كه دوسِشون داري؟ كه برات حرف ميزنن و به حرفات گوش ميدن! حتي اگه بهشون گوش ندي... حتي اگه ذهنت درگير بازيِ خودت باشه، حتي اگه بخواي، ولي نتوني! اينجور موقع ها هم بهت نميگن كه نخواستي و نشد! تشويقت ميكنن... بهت كمك ميكنن... و تو همينطور بيش تر دوسِشون داري! اونقدري كه خيلي زياده! حس بديه اگه جواب خوبياشونو بَد بِدي! عذاب وجدان ميكشه منو اگه اونطوري كه ميخوايم نشه... خوشحالي از اينكه اومدي تو وبلاگت داري مينويسي؟ مرجان؟!!! خوبه اگه صدام كني! ولي هول ميكنم... فكر ميكنم اتفاق بدي افتاده... يه خورده لحنتو آروم تر كن! آروم تر صدام كن... خيلي خشنه اين مدلي. دعا ميكني ديگه نترسي... كلي آدم دورت هس! از همه مهمتر اينكه تو خدا رو داري... بازم همه چي ميگذره! و تو اصن نميفهمي... به همه ميگي كه ميخواي بفهمي، اما نميشه! حالا جواب منو چي ميخواي بدي؟! نميشه؟ نشد؟ چطور ممكنه آخه؟!!! هنوز خيلي چيزا رو باس ديد، باس شنيد! هنوز مونده تا بفهمي! تا بزرگ شي! اونايي كه تو ميخواي ببينيو منم ميخوام! يه زمان خيلي دورترم ميخواستم كه نشد... اما دوباره دلم ميخواد برسم به خواسته هام. پستاي قبليتو ميخوني... ناراحت شدي؟ چرا آخه؟! خودت نخواستي... مقصرم نبوديا! بالاخره گاهي وقتا دچار اشتباه ميشيم... ديگه از اين حرفا گذشته، يه فكر جديد كن! خيال نكن. فقط فكر كن، تصميم بگير! بذار خودت باشي... بذار خودت از خودت بخواي. اونوقته كه ميتوني برگردي، سربلندتر از هميشه... بعد دوباره همون آدما ازت استقبال ميكنن... بهت قول ميدم كه هيچ چيز عوض نشه! چوبدستي جادويي؟!!! جالبه... معنيه همه ي حرفايي كه گفتم و شنيدم؟! تموم فكرايي كه به سرم زد؟ همش تو دو تا كلمه خلاصه شد؟ با يه علامت سوال و 3 تا علامت تعجب پشتش؟! بازم برات فرقي نميكنه... يهو به خودت مياي مي بيني ديگه دير شده... تصميماتت رو هواس... خودت رو هوا... زندگيت رو هوا... و همين هواست كه تو رو زنده نگه داشته! پا فشاري نكن! هيچ قانوني وجود نداره كه بشه روش قضاوت كرد، اگه بخواي محاكمه هم بشي؛ خودتي و خودت... خودت ميشي قاضي! خودت ميشي شاكي! خودت ميشي وكيل، خودت متهمي؛ خودت از خودت دفاع ميكني، يا حتي ميتوني با وكيل هم مشورت كني! آخرشم يه حكمي ميدي ديگه؛ چه درست، چه كاملا غلط! چوبدستي جادويي! يه زماني ميخواستم به آدما چوبدستي جادويي هديه كنم، حالا ديگه نميخوام... همين كه خودم دارم كافيه... چون حالا من ميدونم كه چي بود و چي هس! پس به بقيه پيشنهاد نميكنم، حتي اگه خوب باشه... صورتي اومدم... چقدر قشنگه وقتي رنگ داشته باشي! وقتي صورتي باشي... ميرم... ولي زودي ميام... صورتي ميام! آخه ديگه چيزي نمونده! عيدو عرض مي كنم! شعرِ من بود آن طنين، من خود ز خود آواره ام شعرِ من كز نام تو، سازد صداي سازها ذوقِ من طفلي مباد، هستم به كار خود مجاب ذوقِ من ديگر نشايد، گويمش از رازها عشقِ من از من مخواه، من با تو راه چاره ام عشقِ من كمتر مبين، بسيار ديدم نازها رقصِ من با من رود، از من كناري تو مرو رقصِ من موضوع نبايد، دانم اين آوازها هوشِ من عيبش مگير، مانده ز جايي بي گمان هوشِ من اندك مگو، پرواز دادم بازها خوش گذشت... متنفرم از اين روزاي آخر سال، از سال جديد، از اين همه تحرك و نشاط، بابا مگه آخه چه خبره؟ عيده!!! همه مثه برج زهرمار! همش به فكره سال جديد، حوصله ي خودشونم ندارن... بابا مگه چه خبره؟ عيده!!! از الان مهمون دعوت ميكنن، يه چنتايي رو ميشناسم كه دوماديه برادرشونه... بابا مگه چه خبره؟ عيده!!! _ چته؟ _ نميدونم! _ چرا؟! _ نميدونم! يكي نيشسته اونور تر... هه هه! قربونش برم از من شادتره... بلند ميپرسم: بابا مگه چه خبره؟ _ عيده!!! _ انشالله به سلامتي... _ تو ديه چرا؟ _ منم مثه تو!!! _ نه واقعا چرا؟ _ آخه عيده!!! برو تا فحشت ندادم... امسالم مثه پارسال، مثه هرسال... بازم عيد شد، كاش نميشد! امروز كه يهويي مامانم با بي ميلي تموم خبر مرگتو بهم داد، تلفن زنگ زد، بابا برداشت، اصل مطلبو گرفتم، چند بار بلند پرسيدم: اتفاقي افتاده براش؟ مامانم: نه، فقط يكم بد حاله! مرجان: مطمئني مامان؟ مامانم: آره! فقط همينه! (از چشاش ميخوندم چي شده يه مدت گذشتو هركي مشغول كارش شد. يهو دوباره مژگان (خواهرم) پرسيد: حالا چي شده؟ مرجان: اصن زندس؟ مژگان: خب چرا نميگيد اگه چيزي شده؟ مرجان ( ديگه داره داد ميزنه مامانم: آره، تقريبا!!! حتي الامكان سعي ميكردم طبيعي باشم، نميخواستم گريه كنم، ولي خودم ميدونستم تو دلم چه خبره! ديگه نتونستم، بلند شدم! همون اميدي كه به زنده بودنش داشتم دلمو آروم ميكرد... بعد از يه مدتي دوباره اومدم، گفتم: مامان! حالش چي شد؟ مامانم: گفتم ديگه! فوت كرده!!! رامو كشيدمو رفتم؛ تازه ميخواستم نماز بخونم براش اما بي فايده بود! نماز خوندم، اينبار ديگه واسه شادي روحش... خدا رحمتش كنه! يادش بخير... چقدر زود گذشت، چقدر زور بزرگ شدم... روحت شاد... آن صدا کو که همواره ز من ساطع شد؟ به زمین گشت پیاپي بر ایمان و ندا باز هردم برسم سوي صداي خويشتن آن ندا كو كه هر لحظه ز من مانع شد؟ آن تجلّي به كجا رفت، به شوقم سوزم بروم از ره تو، تا كه غرورت هردم بدمد در تب من، از دم والاي نگاه مي رسم، رهگذرم، كو مه جان افروزم؟ من همان برق نگاه تو شدم به كجا بودم اين همه، اكنون به كجام؟ اگرم دين نبود شاهد راهم امروز، به قضاي تو چنين عابد راه تو شدم!
صدای شکستن شیشه به دست منو صدای پای تو وقتی که میای شیشه ها رو جمع کنی
و بعدشم صدای جارو! یه وقتایی هم انگاری زوده، آخه صدای جاروی رفتگر محلم میاد...![]()
![]()
صدای تو توی خواب من... صدای ما تو خیابون وقتی که توی خواب منه!
دیگه از خون نمیترسم...
بلکه به نحوی که دوس دارم و به سردرگم بودنم افزوده میشه!![]()
رک حرف بزن... این روزا حرف غیر مستقیم و نمیفهمم، مگه ادعات نمیشه که با من راحتی! پس فلسفه نباف...
الان قدرشو بیشتر میدونم!![]()
![]()
بي توجه به تموم قوانين حاكم بر منطقِ من!![]()
جالبشم همينه...
اين مدتم فقط منو عذاب دادن، من گفتم همه ي قوانينو... حالا خواه پند گير خواه ملال، ميخواي هم بي توجه باش و بشو آينه دق واسه منه بدبخت...
من اتمام حجت كردم يه بار باهات... اينكه الان ساكتم اين نيس كه تو فكر ميكني!![]()
![]()
كه نخواي و من بهت تحميل كنم،
كه هي دري وري بگي و من رو چرنديات ساعت ها فكر كنم، كه مسخره بازي در بياري و من فكر كنم از تو منطقي تر وجود نداره،
كه با من بازي كني و منم ازت ممنون باشم كه اينقدر به فكرمي، كه الكي دوسم داشته باشي
و منم خوشحال از اين همه آدمه اطرافم!!!![]()
خودش و خودش كه همش غر ميزنن... هي ادعاشون ميشه... عضو كوچيكتر دمت گرم!![]()
شازده كوچولو با آدمايي مثه آدماي اطرفا من زندگي نكرده واسه همينه كه هيچ وقت برا مقابله باهاشون تدبيري نداشته! اصن چرا مقابله... حتي برا گفتگو باهاشونم تدبيري نداره!
شازده كوچولو... اونايي كه تو ديدي همه ي زندگي نيس... كم كم دارم ميفهمم كه اينقدرام آسون نيس... هي نباس بخنديم به همه چي... خودش حل ميشه!
نه شازده... امروز ديگه صورتي نيس... ديگه رنگي نداره...
اين فقط بلاگه منه كه صورتيه...
يادته ميگفتم ميخوام بنويسمش؟ تو رو؟ خودمو؟ رنگي بي رنگو؟ ميگفتم زياد ميشه... وقتم اجازه نميده! اما حالا بيكارم... ميخوام بنويسمش... براي تو، براي خودم...!
حالا هي بيا و بگو درس ميشه! آخه چي بگم من به تو؟ فحشم كه بلد نيستي... هي وا ميستي ميگي ها؟!![]()
![]()
![]()
) از تو خجالت ميكشم!![]()
كه هي خواستيم و نشد! شازده خجالت بكش كه هي الكي منو كشوندي دنبال خودت...
هي گفتي ميرسيم ميرسيم... شازده 10 ساله كه دارم دنبالت ميام!!! ![]()
![]()
هي گفتي اينجاس اونجاس... پس كجاس؟ منو بردي يه جاييكه به اسمت بود...
همه چيمو باختم، به اسم تو! شازده ازت خيلي ناراحتم... خيلي!![]()
تو همينقدر بزرگ و خوب بمون... بذار فقط من خراب شم، فقط من بدنام شم...![]()
![]()
كلي جمله ي قشنگ كه ميتوني ازشون كتاب بنويسي!
اينجا ديگه نميتونم بگم " عوضش دلت گرمه كه خودت خواستي" چون خودت نخواستي و مجبور شدي. اين درست مال وقتيه كه هيچكي نميخواد دخالت كنه... همه ميترسن اشتباه بگن، اشتباه بري، اشتباه بخواي!![]()
تو همه ي اين چند ماه كه تو مريض بودي،
من واست دعا كردم...
اما صلاح خدا يه چيز ديگه بود!
تموم خاطراتت از جلوي چشم رد شد.![]()
انگار با مامان كار داشتن. مامان امتناع ميكرد از صحبت كردن
با اوني كه پشت خط بود، بالاخره تلفنو گرفت... ميدونستم يه اتفاقي افتاده كه نميخوان من بدونم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
): راس ميگه! مرده؟![]()
![]()
هنوز يه ذره اميد واسم مونده بود،
فقط واسه اينكه مامانم گفت تقريبا
... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوسش داشتم، شاد و سرزنده بود... جوونه جوونه! ![]()
چقدر زود از بين ما رفتي!![]()
![]()
هری پاتر فعلا تعطیل... چیز میز زیاد هست واس گفتن
ادامه مطلب



